|+| نوشته شده توسط
اشکان در شنبه 30 اردیبهشت1385
|
به چه مي انديشي؟ به سرابي شيرين يا به قصري زيبا در دل كوه خوب مي دانم من از دو چشمان ترت غصه ها مي بارد خوب مي دا نم من كه چراغ نگهت غم سردي دارد ولي افسوس كه من هم دل و جانم خسته است شوق پروازولي پروبالم بسته است باز مي گويم من اين اميدي واهي اين سرابي پوچ است با صدايي بشكن شيشه قلبي را كه در ان ساخته اي قصري ازجنس بلور عاقبت مي بيني كه همه رؤيايت با صدايي بر خواست وهمه غم هايت باز هم پا بر جاست
حميده**
|+| نوشته شده توسط
اشکان در شنبه 30 اردیبهشت1385
|
تقديم به تمام قلبهاي شكسته تقديم به تمام عشقهاي وفادار تقديم به انان كه با دل و جان عشق را پذيرفتند تقديم به تمام كساني كه در راه عشق سختي كشيدند تقديم به كسي كه با او بوده ام نفس كشيده ام زندگي كرده ام وتا ابد همراه او خواهم ماند تقديم به عاشقان خسته تقديم به عشق هاي پايدار
|+| نوشته شده توسط
اشکان در شنبه 30 اردیبهشت1385
|